سخن روز (132)
امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...
هنگم...
یه وقتایی هســـــت که لبریز از حرف و ناگفته هات میشی
و میخــوای همه انچه که درونت می گذره رو به زبون بیاری
یا بیریش روی کاغذ تا خالی بشی و بتونی یه کم راحت تر
نفــــــــس بکشی ، دست به قلم میشی و میای شروع به
نوشتن کــــنی ، یهو قفل می کنی ، ذهنت هنگ می کنه
کلمه ها و افکارت فرار میکنن...
خوب میدونی چی میخوای بگی یا بنویسی اما هر چی
به مغزت قشار میاری نمی تونی عنوانش کنی اینجوریه
که بازم به اجبار تو خودت سرکوبش می کنی و تـــــــوی
دلت دفنش میکنی کنار تمام حسرت ها و حرفای دیـگت
که خیلی وقته تلنبار شده میری تو کما .....
مرگ مغزی و تمام
سخن روز (131)
در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...
نمی دانی کجای شعر غمگین است . . .
می دانــــــــــــــــــــی از وقتی کــــــــــــــــه رفته ای
دیگر تــــــــــــــــرانه به ســــــراغــــــــــم نمی آید
دیگر قلم در دســــــــــــتم به شـــــعر نمی رود
دیگـــــر شـــــــب ستاره بـــــاران نـــــــیست
مــــن پشــــت پنجــــره یـــادت را گریه کردم
نیامدی و مــن بـــــاز تـــــو را زمزمـــه کردم
شـــــــب میــــــلادم همـــــه نـــــــور پاشیدند
ولی مـــــن باز پنهانی تــــــــــــو را آرزو کــــــردم
شب از نیمـــــــــه گــــــذشت و باز به یاد تو بیدارم
خستــــــــه شــــــــــدم از بــــس با آئینه گفتگو کردم
نــمی دانی . نـــــــمی دانی کجای شعر غمگین است
همین جـــــــــا در همین لحظــــــــــــــــه که تو را آرزو کردم
سخن روز (130)
كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...
مرد بودن یعنی باهاتم تا دم آخر
خیلی سخت است
مرد بودن یعنی باهاتم تا دم آخر
زندگی یعنی مردد بودن بین مرد بودن یا مردد بودن
و مردانگی یعنی عاشق بودن وعاشقی یعنی باهاتم تا دم آخر
و در دوراهی زندگی راه مردانگی یعنی مسافر جادهء سرخ عشق بودن
زندگــی امتحان عشق است و نامردی یعنی در این امتحان ، مردود بــودن
و نامردی چیزی جز بیوفایی نیست و نامرد کسی جز رفیق نیمه راه نیــــست
سخن روز (129)
برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...
سخن روز (128)
دشوارترین قدم، همان قدم اول است...
سکوت مرگ
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با مــن نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نــــيست
كــــسي اينـــــجــــــــا نميبيــــنـــــــــه، كــــه دنــــيــــا زيـــــر چــــشمــــــاتـــــه
يه عـــمره يادمون رفته، زميــن دار مكــــافــــاتــــه
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كــه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تـــــو بــــرگردم
خـــــــدايا وقت برگشتن، يه كم با مــــن مدارا كن
شـــــنـــــــيـــــدم گـــــــرمـــــه آغـــــوشـــــــــــــت
اگــــــه مـــيــــشــــه مــــنــــــم جــــــــا كـــــــن...
سخن روز (127)
کسی که از مرگ می ترسد از زندگی لذت نتواند برد. اسپانیولی
خداحافظ عزیزم
رفتی و مرا با دلتنگی هایت تنها گذاشتی!
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و تو که دستهایت سایه بانی بود بربی کسی های من ...
تو که گمان میکردم از تبار اسمانی ودلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان میکردم ساده ای وسادگی ام را باور داری ...
وافسوس که حتی نمیخواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده .
ساده مثل دلتنگی های من ... وحتی ساده مثل سادگی هایم ...من ماندم و یک عمر خاطره
وحتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی . در باورت خانه داشتم !
کاش میفهمیدی صداقتی را که در حرفم بود ودر نگاهت نبود ....
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
وحتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...

قصه به پایان رسید ومن هنوز دراین خیالم که چرا به تو دل بستم وچرا توبه این سادگی ازمن بریدی ؟
نوشته هایم فقط و فقط مال تو بود اما باور نکردی ...
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از دل من بریدی که بی تو چه برسر این دیوانه می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود وبعضی که از هرچه بود از شادی نبود !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ........
قصه به پایان رسید ومن همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ...
قصه به پایان رسید ومن بی عشق تو ازتمام رویاها دلگیرم ! خدانگهدار ...
خدانگهدار ....!!!
سخن روز (126)
اگر قرار باشد بايستی و به طرف هر سگی که پارس میکند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمیرسی. لارنس استرن
خدایا کمکم کن خیلی وقته تنهام
خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه
بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از
دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...
از دست همه خسته ام...
از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...
من خسته ام...
خدایا کمکم کن خیلی وقته تنهام
سخن روز (125)
برای کسی که رفتنی است راه باز کنید . ایستادن و منتظر ماندن ابلهانه ترین کار دل است!