هنگم...
یه وقتایی هســـــت که لبریز از حرف و ناگفته هات میشی
و میخــوای همه انچه که درونت می گذره رو به زبون بیاری
یا بیریش روی کاغذ تا خالی بشی و بتونی یه کم راحت تر
نفــــــــس بکشی ، دست به قلم میشی و میای شروع به
نوشتن کــــنی ، یهو قفل می کنی ، ذهنت هنگ می کنه
کلمه ها و افکارت فرار میکنن...
خوب میدونی چی میخوای بگی یا بنویسی اما هر چی
به مغزت قشار میاری نمی تونی عنوانش کنی اینجوریه
که بازم به اجبار تو خودت سرکوبش می کنی و تـــــــوی
دلت دفنش میکنی کنار تمام حسرت ها و حرفای دیـگت
که خیلی وقته تلنبار شده میری تو کما .....
مرگ مغزی و تمام
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 6:27 توسط علي كمالي
|