رفتی و مرا با دلتنگی هایت تنها گذاشتی!

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و تو که دستهایت سایه بانی بود بربی کسی های من ...

تو که گمان میکردم از تبار اسمانی ودلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان میکردم ساده ای وسادگی ام را باور داری ...

وافسوس که حتی نمیخواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده .

ساده  مثل دلتنگی های من ... وحتی ساده مثل سادگی هایم ...من ماندم و یک عمر خاطره

وحتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی . در باورت خانه داشتم !

کاش میفهمیدی صداقتی را که در حرفم بود ودر نگاهت نبود ....

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

وحتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که  ...

قصه به پایان رسید ومن هنوز دراین خیالم که چرا به تو دل بستم وچرا توبه این سادگی ازمن بریدی ؟

نوشته هایم فقط و فقط مال تو بود اما باور نکردی ...

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از دل من بریدی که بی تو چه برسر این دیوانه می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود وبعضی که از هرچه بود از شادی نبود !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ........

قصه به پایان رسید ومن همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ...

قصه به پایان رسید ومن بی عشق تو ازتمام رویاها دلگیرم ! خدانگهدار ...

خدانگهدار ....!!!