دیگر کار از کار گذشته است
دیگر کار از کار گذشته است
يارم بار و بنهً خود را بسته است
يارم دگر مرا نمی خواهد
وین غصه را ز من نمیکاهد
یارب دگر خسته شدم از بس
ماندم در این هوا بي کس
یک دو سه بار پاییز آمد و رفت
وین مفلوک خدا زده همچنانم هست
یارب ندانم هدف از سنجشت
دانم که میشوم یک روز مایهً رنجشت
یارب به خدایی ات قسم
ای آن که هستی بالاترین کسم
یا به من بده آن يارم را
یا کمکی کن که ببندم بارم را ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 12:9 توسط علي كمالي
|